سلام
امروز اولین جمعه ای بود که کلاسها شروع شدن .
با بی حوصلگی رفتم . تازه شاکی شدن که چرا دیر کردی ! اما خودشون شرمنده شدن . به این رفتارها عادت کردم و مطمئنم که باز هم شرمنده میشن .
بگذریم ....
آقای اسدی استاد پروازیه ، دو روز پیش صبح که رسیدم دیدم در هست ولی قفل نداره !!
یعنی همه چی سر جاشه اما نمیشه با کلید در رو باز کرد . زبونه قفل رو کنده بودن . بعد از یک ساعت معتلی و اینکه در مقابل تو پنج تا مرد ! ( جا داره از تمامی مردهای مرد عذر خواهی کنم!
) فقط نگاهت میکنن رفتم کلید ساز آوردم و با پیچ گوشتی درو باز کرد ....
آقای اسدی پنج شنبه و جمعه با پرواز میاد ، براش گفتیم که چی شده . دیروز که رفتم درو باز کنم باید پیچ گوشتی می بردم . همین که خواستم درو باز کنم عزیزی که اسمشون جناب آقای پلیس امنیت بود فرمودند که چه میکنی ؟ گفتم : علیک سلام ! وقتی داستان رو براش تعریف کردم منتظر شدیم که آقای اسدی هم بیایند .
خلاصه که جونم براتون بگه آقا گشنه بودن !
آقای اسدی نون بربری خریده بود ، چشمش که افتاد به نون گفت : بریم بالا ببینیم بالا چه خبره ؟!
آقای اسدی یه نگاه به نون و یه نگاه به من کرد و گفت : مهمون حبیب خداست ، بفرمائید .
نشون به اون نشون که آقای اسدی نون پکیج هواپیما رو خود و من با یک کیک خودمو مشغول کردم ! آخرش هم گفت : سفر با هواپیما خیلی خوبه !!!.......